زنگ اول: انشا








صفحه نخست
تماس با نویسنده
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود

نویسندگان وبلاگ


آرشیو وبلاگ
آذر ۸۸
اردیبهشت ۸٦
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥
امرداد ۸٥
اردیبهشت ۸٥

سایت ها
انجمن معلمان انشا
مجتمع آموزشي خرد

پیوندها

کافه کتاب

دوستانم

ده سالگی

بچه های المپیاد ادبی نوزدهم

وهم سبز

عامه پسند

سنگتراش

کوچی

صندلی

نسیم صبح

روزی روزگاری سیاتل

خوشا به حال گیاهان

غزلداستان

میز

شاگردانم

My Immortal

خوش به حال من و دریا و غروب

آمده ام با عطش سالها

من و خودم

ناوک

همکاران انشایی

خاطره نویسی

بازنشسته

دیگر همکاران

خانم معلم

آقا معلم

روزنگار یک معلم

آقا اجازه

راز

آموزش ابتدایی

رادیو معلم

نگار عشق

معلم دیر

کانون معلمان ایران

چند قدم نزدیک تر به خدا

وبلاگ های آموزش ادبیات فارسی

زبان و ادبیات فارسی 1

زبان و ادبیات فارسی  2

زبان و ادبیات فارسی  3

زبان و ادبیات فارسی  پیش دانشگاهی

آرایه های ادبی

ادبیات دشتستان

فرهنگ و ادب فارسی

گروه ادبیات فارسی شهر تهران

درج سخن


  RSS 2.0  



   

جلد دوم کتاب "کلاس انشای موثر" چاپ شد

کلاس انشای موثر

کتاب دوم- محتوای آموزشی و طرح درس‌ها

مینا فرشید نیک

انتشارات قطره

دومین جلد از مجموعه "کلاس انشای موثر" منتشر شد. این مجموعه معتقد است که نوشتن نیز مانند هر مهارت دیگری هنگامی قابل آموزش است که برنامه درسی آن شامل:

1.       استانداردها و اهداف آموزشی

2.       محتوای آموزشی

3.       شیوه سنجش و ارزشیابی

کاملا مشخص و تدوین شده باشد.

جلد اول از این مجموعه به بررسی استانداردها و اهداف آموزشی درس انشا در برنامه درسی ایران و مقایسه آن با برنامه درسی چند کشور پیشرفته می‌پردازد و سپس الگویی را برای آموزش درس انشا در ایران پیشنهاد می‌کند.

جلد حاضر که دومین جلد از مجموعه کلاس انشای موثر است، به محور دوم از برنامه‌ی درسی، یعنی محتوای آموزشی می‌پردازد.

وقتی از محتوای آموزشی حرف می زنیم، از چه حرف می زنیم؟

محتوای آموزشی عبارت است از مباحث و سرفصلهایی که بر اساس نیازهای دانش آموزان در پایه‌های مختلف آموزشی در قالب طرح درس ارائه می‌شوند.

به بیان دیگر محتوای آموزشی یعنی تعیین اینکه:

-        می‌خواهیم به دانش‌آموزان بیاموزیم چه بنویسند؟          انواع نوشته

-        می‌خواهیم به دانش‌آموزان بیاموزیم که چگونه بنویسند؟          فرایند نوشتن

-        این چه چیز نوشتن و چگونه نوشتن را می‌خواهیم در چه چهارچوبی به دانش‌آموزان ارائه دهیم؟       طرح درسها

بنابراین در کتاب حاضر، ابتدا طبقه بندیهای رایج درباره انواع نوشته را معرفی می‌کنیم، سپس فرایند نوشتن و مراحل آن را مورد بررسی قرار می‌دهیم و در پایان به ارائه طرح درسهای نمونه می‌پردازیم.

در حوزه آموزش انشا، سایتها، نهادها و گروههای مختلفی به فعالیت مشغولند که بخش قابل توجهی از آنها به زبان انگلیسی هستند. لذا در انجام کارهای تحقیقی موثر و روز‌آمد درباره انشا، مراجعه به این منابع اجتناب ناپذیر است. از این‌رو در پایان کتاب، واژه نامه‌ای فارسی- انگلیسی تنظیم شده است که اصلی‌ترین و پرکاربردترین واژگان حوزه انشا و نگارش را در اختیار علاقمندان و محققان قرار می‌دهد.


۱:٢٤ ‎ب.ظ ۱۳۸۸/٩/۸

چهار فصل

خوب! این هم اولین فلش من!

تقدیم به همه ی دوستان عزیز!


۱۱:٢٧ ‎ب.ظ ۱۳۸٥/۱۱/۳

انشا در دانشگاه

ترم گذشته به پیشنهاد دکتر تمیم داری در یکی از جلسات درس استاد در دانشگاه علامه طباطبایی حاضر شدم. کلاس دانشجویان کارشناسی ادبیات فارسی بود و عنوان واحد سبک شناسی نثر.

استاد از آنجا که خود راهنمای پایان نامه ام بودند، طبیعتاً از نزدیک در جریان کارم قرار داشتند.و به زعم ایشان کلاس سبک شناسی نثر فرصت مناسبی بود تا دانشجویان با مقوله ی انشا و نگارش(writing) از دیدگاه تخصصی آشنا شوند و جایگاه واقعی این مهارت در دنیای امروز را به درستی بشناسند. ما هم اطاعت امر کردیم و یک روز در کلاس استاد حاضر شدیم.

کل پایان نامه ام را در 5-6 صفحه خلاصه کردم و یک گزارش 45 دقیقه ای را آماده ی ارائه کردم.  در آغاز ورود به کلاس سردی فضا و ظاهر بی انگیزه ی دانشجویان کمی دلم را زد. بی اختیار همان فضاهای یأس آور کلاسهای ادبیات دانشگاههایمان را به خاطر آوردم و تجربیات درد آور 6-7 سال دانشجویی در رشته ی ادبیات برایم زنده شد. اما از آنجا که عمیقاً به نتیجه ی کارم باور دارم، با شور و حرارت هر چه تمام­تر گزارشم را آغاز کردم و در حین ارائه چارت کاری­ام را روی تخته رسم می کردم.  واکنش دانشجوها باور کردنی نبود! هنوز چند دقیقه ای از آغاز بحث نگذشته بود که تمامی نگاه ها از از دو و دیوار و پنجره ی کلاس و زیر میز و صورت بغل دستی ها برگرفته شد و یک راست دوخته شد به سمت تخته! من هم که فضا را کاملا آماده دیدم، طبق معمول همیشه بحث را از حالت یک طرفه خارج کردم و شروع کردم به گفتگو و سؤال و جواب با بچه ها. مشارکت دانشجوها بی نظیر بود! به لطف خدا ارائه خیلی خوب پیش رفت و به انجام رسید. اما بچه ها هنوز حاضر به ترک کلاس نبودند و دائما سوال و جواب می کردند. از تجربیاتم می پرسیدند و از منابع تحقیقم و از راه های نرفته ای که در انشای کشور داریم و برایشان از آنها صحبت کرده بودم. مشتاق بیشتر دانستن بودند. کلاس که تمام شد دانشجوها جمع شده بودند دور من و درخواست می کردند که این کلاس را در قالب چند کارگاه ادامه دهیم. بهشان قول مساعد دادم. یکی از دانشجوها می گفت:" شما امروز از چیزهایی برای ما صحبت کردید که تابحال به گوشمان نخورده بود." از شنیدن این حرف هم متأثر شدم و هم خوشحال.

متأثر از اینکه  وقتی برای دانشجویان رشته ی ادبیات فارسی دانشگاه علامه طباطبایی_قطب علوم انسانی خاور میانه!_ تنها بخشی از مقدماتی ترین مباحث روز انشا و نگارش را بیان می کنی اینقدر به نظرشان تازه می آید و با صداقت تمام بیان می کنند که این مباحث تا به حال به گوششان نخورده است؛

و خوشحال از اینکه بالاخره یک نفر این حرفها را به گوششان رساند! 

باورم نمی شد که اینها همان دانشجوهای بی انگیزه ی اول ساعت باشند! و باز هم مثل همیشه این درد کهنه به جانم چنگ انداخت که

 چه محرومند دانشجویان ما،

و چه عظیم است رسالتی که ما بر دوش داریم!


٥:۱۳ ‎ب.ظ ۱۳۸٥/۱٠/٢٧

نخستین همایش تخصصی انشا

بالاخره  بعد از ماه­ها تلاش و انتظار، نخستین همایش تخصصی انشا با عنوان" روشهای نوین تدریس انشا" در روز سه شنبه 21 آذرماه  در تهران برگزار شد. و بدین ترتیب  یکی از بزرگترین آرزوهای من جامه­ی عمل پوشید. در این همایش بیش از 300 نفر از معلمان انشا از سراسر کشور شرکت داشتند و یک روز آموزنده و پر خاطره را پشت سر گذاشتند.
در افتتاحیه­ ی همایش جناب آقای دکتر تمیم داری درباره­ ی درس انشا در دنیای امروز سخنرانی کردند و  جایگاه آن را به عنوان مهم­ترین مهارت زبانی از مجموعه­ ی 4 مهارت زبانی
(language arts) یادآور شدند.
پس از آن نویسندگان مقالات برتر ، آثار خود را ارائه دادند. بعد از ظهر روز همایش با ارائه­ی کارگاه های روش تدریس ادامه یافت. انجمن 8 کارگاه برگزار کرد، که از جمله­ ی آنها کارگاه ارزشیابی انشا بود که خانم کمالی و من مشترکاً ارائه دادیم.
کارگاه­ها از مؤثرترین و به یادماندنی ترین بخشهای همایش بود . به طور مثال در کارگاه ما همکارانی از کردستان، بوشهر ، کرمانشاه و فارس حضور داشتند. معلمان دلسوز و زحمتکشی که با احساس مسئولیت تمام از راه­ های دور و نزدیک به تهران آمده بودند تا با روش های نوین تدریس انشا آشنا شوند و در جریان جدیدترین دستاوردهای پژوهشی و تجربی همکاران خود قرار گیرند. خدا همه­ شان را حفظ کند و به کلامشان قوت و برکت بخشد.
و اما بعد...
به زودی دومین دوره­­­ی انتخابات هیات مدیره­ی انجمن برگزار خواهد شد. اما این دوره من قصد ندارم کاندیدا شوم. باید کمی بیشتر وقت صرف کارهای پژوهشی­ام کنم و هر چه زودتر جلدهای دوم و سوم مجموعه­ ی کلاس انشای مؤثر را برای چاپ آماده کنم. کمی هم باید به مطالعاتم برسم. به امید خداوند یک هدف درسی را هم دنبال می­کنم. و برای رسیدن به این اهداف به دعای خیر همه­ی شما عزیزان نیازمندم.
خدا به همه­ی شما برکت بدهد!
آمین!


۳:٠٤ ‎ب.ظ ۱۳۸٥/٩/٢٥

من و جوجه‌هام

چهارشنبه‌ها زنگ آخر با بچه‌های دوم راهنمایی کلاس انشا دارم. این بچه­های راهنمایی در عین حال که واقعاً دوست داشتنی هستند، حسابی هم از آدم انرژی می گیرند؛ طوری که وقتی از کلاسشان بیرون میایم احساس می کنم عصاره­ی وجودم کشیده شده.
با این وجود بودن با آنها تجربه­ی قشنگی است؛ وقتی با آنها هستم حس لذتبخش مادری را دارم که شیره‌ی جانش را ذره ذره توی گلوی جوجه­هایش می­ریزد!
و این تجربه­ای است که با یک دنیا خوشی عوضش نمی­کنم!
جوجه­های قشنگم!
خدا حفظتون کنه به خاطر این حس خوشبختی که
به من هدیه می­کنید!
       

 


۳:٢٥ ‎ب.ظ ۱۳۸٥/٧/٢٦

تقدیم به همه­ ی شاگردان خوبم در خرد، که همواره چشم امیدم به آنهاست

باز هم مهر شد...

 

همیشه مهر را دوست داشته ام به خاطر دیدار دوباره ی شاگردانم و ملاقات با چهره های جدید!
معلمی را دوست دارم! خیلی کار جالبی است. هر سال اول مهر با دهها چهره های جدید آشنا میشوی. چهره هایی که با دوچشم منتظر و پر از سوال به تو می نگرند. و به حرفهایت چون آیه های مسلم گوش فرا میدهند.
چهره هایی که خیلی زود بهشان دل میبندم و هرسال که به پایان میرسد با خودم می گویم که اینها بهترین شاگردانم بودند. دیگر هیچ کس به پای اینها نمی رسد. هیچ کس جای اینها را نمی­گیرد. اما سال بعد، کمی که از سال میگذرد، میبینم که اشتباه کرده­ام! شاگردان جدیدم را هم درست به اندازه­ی قبلی ها دوست دارم. اما در یک مورد هم حق با من بوده است: اینها هیچوقت جای قبلی­ها را نمی­گیرند، حتی جای آنها را تنگ هم نمی­کنند، بلکه این قلب من است که دائما بزرگ و بزرگتر می­شود، طوری که تا ابد برای همه ی شان جا دارد!

 

سال که شروع می شود از هرفرصتی استفاده می کنم که شاگردهای قبلی ام را ببینم، همه جا چشمم به دنبالشان می گردد: توی راهروها، توی حیاط، توی کتابخانه و حتی با نگاه­هایی دزدکی آنگاه که از جلوی کلاس امسالشان رد می شوم...
بی اغراق تا چند روز اول زنگ تفریح ها پایم به دفتر نمی­رسد، همه جا شاگردهای قبلی ام را پیدا می کنم _و یا آنها مرا پیدا می کنند_ و گرم در آغوششان می­گیرم و دراین لحظات است که با تمام وجودم احساس می کنم عشق و محبتی که به پایشان ریخته ام چقدر زود به بار نشسته است!
همیشه دلم می خواسته که در کلاسم درس زندگی به بچه ها بدهم، و وقتی میبینم که در این روزهای اول سال شاگردانم از دور که میبینندم با چه حرارتی نامم را صدا می زنند و برایم دست تکان می دهند، و از هرجا که باشند با چه سرعتی می دوند تا خودشان را به من برسانند، احساس می کنم  که جواب تمام عشق و ایثاری را که نثارشان کرده ام گرفته­ام، هر چند که خدا شاهد است همیشه بی هیچ  انتظاری دوستشان داشته ام، از صمیم قلب و به مثابه فرزندی که رسالتم پروراندن اوست!
وقتی میبینم که چه شایسته بالیده اند و  چه قدرشناسانه ثمره­ی شیرین این تلاشهای دلسوزانه را به بار نشانده­اند، تمام خستگیهایم را فراموش می کنم!

 
وحالا می خواهم از صمیم قلب بهشان بگویم:

فرزندان عزیزم!
خداحفظتان کند!                                                                      

 

                                                                       دوستدار همگی شما


۳:٠٩ ‎ب.ظ ۱۳۸٥/٧/۱۳

دوره ی دانش افزایی زبان فارسی

امروز اولین جلسه­ی کلاسم با دانشجوهای خارجی دوره ی دانش افزایی زبان فارسی بود. تجربه ی خیلی جالبی بود . البته در گذشته هم دوستانی از بین دانشجوهای خارجی داشته­ام. به خصوص در دوره­ی لیسانس در دانشگاه تهران . با دو نفرشان بیشتر از همه صمیمی بودم. سمیه یولی از چین و فاطمه­الزهرا اینان از ترکیه. یادش به خیر واحد قابوسنامه را با سمیه با هم پاس کردیم و سمیه که شیفته ی مضامین قابوسنامه شده بود، شروع به ترجمه ی آن به زبان چینی کرد. و اغلب از من کمک می گرفت تا مفاهیم را به زبان ساده تر برایش شرح دهم. خیلی وقت است که ازش بی خبرم!
با این بچه ها درس مرجع شناسی و آشنایی با سایتها و نرم افزارهای ادبیات فارسی دارم. یک هفته ای می­شود که دارم مطالبم را جمع و جور می کنم. بد هم از آب در نیامده. فکر می کنم فهرست جامعی شده است. اگر خواستید آنها را ببینید می توانید اینجا را کلیک کنید.
خوب کمی از بچه ها برایتان بگویم. دانشجوها به دوگروه تقسیم شده­اند : گروه مقدماتی شامل دو دختر و یک پسر اهل رومانی، یک خانم میانسال آلمانی، و دو تا دختر ارمنستانی. و گروه متوسط شامل چهار ازبک، سه بنگلادشی، سه نفر از قرقیزستان، یک پسر قزاق، یک دختر اهل ترکیه و یک پسر روس. بچه های متوسط خیلی خوب بودند. زبان فارسی را خوب حرف می زدند و راحت می فهمیدند. حسابی هم به سایتها علاقمند شده بودند و از کلاس خیلی راضی بودند. خلاصه که یک دفاع اساسی از سطح ICT در ایران به عمل آمد. اما بچه ها ی مقدماتی خیلی کم فارسی می فهمیدند و در طول کلاس مجبور بودم حرفهایم را به  زبان  انگلیسی هم تکرار کنم. این گروه زیاد با سایتها ی ادبی ارتباط برقرار نکردند  از شاعران ایران اغلب تنها مولوی را می شناختند(که از او به نام رومی یاد می کردند) و به ندرت سعدی و حافظ را .همین. یک نفرشان هم گفت از شاعران ایران جبران خلیل جبران را می شناسد! خلاصه هنوز در مرحله ی "زبان آموزی" بودند و به مرحله­ی"ادبیات" نرسیده بودند. چون دیدم با محتوا خیلی ارتباط برقرار نمی­کنند از سایت مشیری شعر خوانی او را برایشان پخش کردم و توضیح دادم که این شعر خوانی از شب شعری است در کلن آلمان.
 اما از سایتهای ایرانشناسی استقبال کردند. تخت جمشید را می شناختند البته به اسم پرسپولیس و وقتی عکسهایی از آنجا را نشانشان دادم کلی ذوق کردند.
چند تا  نکته‌ی جالب هم هست که حیفم میاید نقلشان نکنم:
1.       اغلب آنها تا می خواستند  از سایتی عکس یا مطلبی را برای خودشانcopy کنند اول می پرسیدند :"کپی میشه؟" و منظورشان این بود که اجازه ی کپی کردن دارند یا نه؟ به قول شاعر: تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل!
2.       دو تا گروه یک تفاوت بارز با هم داشتند. اینکه گروه متوسط _که اغلب از کشورهای آسیایی و همجوار بودند_ هر چند تسلط بیشتری بر زبان فارسی داشتند ولی کار با کامپیوترشان به وضوح ضعیف بود . اما گروه مقدماتی در زبان ضعیف تر اما در کار با کامپیتر قوی تر بودند . می گویم قوی تر و نمی گویم قوی. چون به وضوح کسی که در نهایت بهتر از همه با کامپیوتر کار می کرد خود من بودم! البته این را نه من باب خودستایی که از سر تعجب نقل میکنم. چون همیشه این تصور را داشتم که غربیها در هر سنی و در هر مقطع تحصیلی در استفاده از تکنولوژیهای روز از ما مهارت بیشتری دارند که البته این مرهون امکانات گسترده و بهره گیری از فناوریهای نوین در طول دوران تحصیل آنهاست. اما امروز این تصورم به کلی تغییر کرد و من در بعضی موارد حتی لازم بود نکات به ظاهر پیش پا افتاده­ی کار با کامپیوتر را به آنها آموزش دهم.
3.       و اما این آخری از همه با مزه تر است:
 بعد از پخش صدای مشیری از سایت او، آی گریم از قزاقستان خواست که سایتی را معرفی کنم که بتواند آهنگهای گروه آریان را دانلود کند! کلی تعجب کردم اما سرانجام راهنمایی اش کردم. موسیقی ما هم بالاخره جهانی شد!
تا بعد!


۱۱:٥٥ ‎ب.ظ ۱۳۸٥/٦/٩

رستاخيز کلمات

چهارشنبه­ی گذشته، یک روز تمام، پشت سر هم در 6 تا کارگاه نوشتن شرکت کردم. در واقع جلسه­ی آزمایشی اجرای کارگاه­های همایش شهریورماه بود. اما هرچه بود خیلی مفید بود.
 در یکی از کارگاه­ها، مدرس کارگاه مبحثی را مطرح کردند با عنوان "رستاخیز کلمات". خلاصه­اش این می­شد که گاهی خوب است کلمات را در غیر جایگاهی که همیشه انتظار داریم به کار ببریم. و برای مثال سه کلمه ی تصادفی "بره، سقوط و سرگیجه" را به ما دادند و از ما خواستند که آنها را در پاراگراف اول یک نامه به کار ببریم.
چیزی که نوشتم بد از آب در نیامد. دست کم از این جهت برایم جالب بود که مدتها بود که اینطوری ننوشته بودم. نوشته ام را می­گذارم اینجا، به عنوان یک یادگاری از آن روز خاطره انگیز:

بره­های کوچولو و قشنگ، شوخ و بازیگوش بالای سرم جست و خیز می­کنند. می­دانم که تو هم الآن در بین آنهایی! کاش برای لحظه­ای سرت گیج می­رفت و سقوط می­کردی. می­افتادی اینجا، درست توی بغل من، و من سفت فشارت می­دادم.
دلم خیلی برایت تنگ شده­است!


۸:٥٦ ‎ب.ظ ۱۳۸٥/٥/۳٠

دفتر انشا

چند روز پیش جلسه­ای داشتیم با آقای الف_یکی از مسئولان آموزش و پرورش_ در مورد همایشمان(اولین همایش تخصصی انشا، 12و13 شهریورماه ). در پایان جلسه یکی از همکاران، به رسم تمام جلساتی که که با مسئولان داریم، از آقای الف خواست تا نظر شخصی­اش را در مورد درس انشا بگوید. جوابی که آقای الف دادند سخت منقلبم کرد. آقای الف در حالیکه سرش را پایین انداخته بود و با انگشتاش بازی می کرد با لبخندی تلخ گفت: " ما که معلم انشاهای خوبی برای فرزندانمان نبودیم . وگرنه بچه های ما آنطور پرپر نمی زدند در جبهه­ها بی­آنکه حتی یک خط از آن حال و هواشان را در دفتر انشاهایشان به جا گذاشته باشند!"

و این حرف چه حسرتی را در دلم زنده کرد...


۸:۳۸ ‎ب.ظ ۱۳۸٥/٥/۳٠

این یک پست سفارشی است، مخصوص بچه­های المپیاد ادبی دوره­ی نوزدهم!

به نام خدا

سلام بچه­های خوبم!
از اینکه به جای عبارت "دوستان"  لفظ "بچه­ها" را به کار بردم، اصلاً قصد برخورد از موضع بالا را نداشتم. وقتی می­گویم بچه­ها یعنی آنها که نه تنها بی­نهایت دوستشان دارم، بلکه بی­نهایت هم نسبت بهشان احساس مسؤولیت می کنم.
با اینکه به ظاهر تنها یک هفته از پایان المپیاد ادبی نوزدهم گذشته است، اما این مدت در نظرم خیلی طولانی­تر از این حرفها گذشته­است:
برای اینکه به شدت دلتنگتان شده­ام!
برای اینکه در طول این یک هفته (همانند سه هفته­ی دوره  و حتی بیشتر) ذهن مرا به خودتان مشغول کرده­اید و حضور شما در تک تک  لحظاتم جاری­است!
برای اینکه تابحال در فضای  چنین جمع هماهنگ ، مصمم و تأثیر گذاری قرار نگرفته بودم.
جمعی که کتاب می­خواند، قلم می­زند و از همه مهمتر اینکه: دغدغه دارد.
و این دغدغه داشتن است که آدم را متفاوت می­کند و ارزشمند!
این دغدغه داشتن یعنی همان صاحب اندیشه بودن. یعنی دنبال تغییر بودن  و در جستجوی تکامل برآمدن.
چیزی که در تک تک شما وجود دارد و وقتی در کنار هم قرار می­گیرید، به یک توانایی فوق­العاده  تبدیل می­شود که به واقع تأثیرگذار است.
و همین است که این روزها ذهن مرا به خود مشغول کرده­است. اینکه چه کسی مسئول هدایت این توانایی در خور تحسین است؟ جامعه، دانشگاه، اساتید، وغیره و غیره  برای شما چه  باید بکنند و چقدر از این بایدها را می توانند به انجام برسانند؟
تمام این یک هفته را با شما زندگی کرده­ام. خط به خط هر پست وبلاگتان را خوانده­ام به همراه تک تک نظراتتان. به این امید که شاید ذره­ای از دلتنگی­ام کمتر شود و یا دست کم با حضور نا­محسوس در بین شما، بازهم از آن انرژی سرشارتان  به وجد آیم.
شاید قصد نداشتم به این زودیها حضورم را علنی کنم و خلوتتان را بر هم بزنم اگر پست گشایش انجمن شاعران مرده نبود و به دنبال آن جوابیه­ی نظر شما چیه؟ .
این دو تا نوشته انگشت گذاشت روی نقطه­ای از روح من که اگر نگویم یک زخم کهنه باید بگویم یک درد ریشه دار در آن نهفته است. یک دردی از جنس همان دغدغه­ها، که سال­های سال با آن دست به گریبان بوده­ام.
این دو تا نوشته مرا یکراست برد به 16 سالگی­ام . به آن روزها که در تب و تاب انتخاب بودم. نمی­توانم بگویم تنها انتخاب رشته ، چون در این مرحله انتخاب یک رشته عموماً معادل انتخاب آینده و یک عمر زندگی آدم است.
و همین قضیه است که انتخاب را مشکل می­کند!
البته در آن زمان من خیلی به نشانه­ها معتقد بودم و مدال طلای المپیاد ادبی_که آن را بدون برنامه­ریزی قبلی به­دست آورده ­بودم_ برای من یک نشانه بود. نشانه­ای برای پایان تمام شک و تردیدها و دو دلیهایی که برای انتخاب داشتم _و به راستی مرا بی­خواب و خور کرده بود_تا برخلاف نظر اغلب معلمها _و در کمال تعجب، حتی برخی از استادهایم در المپیاد ادبی(!)_ رشته­ی ادبیات را در دانشگاه انتخاب کنم. و در این راه آنقدر مصمم شدم که حتی رتبه­ی 4 کنکور سراسری هم کوچکترین خللی در تصمیمم وارد نکرد.
خوب بالاخره به دانشگاه رفتم با علم به اینکه رشته­ی ادبیات در دانشگاه خیلی متفاوت است از آنچه که همیشه آدم از ادبیات –در معنای واقعی آن- انتظار دارد.
البته علم به این موضوع هم چندان دردی از من دوا نکرد و فضای دانشگاه را حتی بی­ثمرتر از آنچه تصور می­کردم یافتم. واین قضیه مرا تا مرز افسردگی و ترک تحصیل پیش برد. اما چون هنوز اعتقاد درونی­ام را به ادبیات از دست نداده­بودم، خدا کمک کرد و نشانه­ای دیگر از راه رسید: فراخوان تأسیس کانونهای فرهنگی-هنری دانشجویان کشور.
اینطوری شد که رفتم و کانون ادبی دانشگاه تهران را به راه انداختم و با استفاده از نام دانشگاه تهران و فضای اجتماعی به­دست آمده در آن دوره، حداکثر توانم را برای حاضر کردن چهره­های شاخص ادبیات معاصر در دانشگاه  به ­کاربردم.
و به لطف خدا موفق شدم! به طوری که نه تنها دانشگاه برایم خسته کننده نبود، بلکه هر روز با شوق و هیجان به دانشگاه- والبته نه به دانشکده­ی ادبیات- می­رفتم تا مقدمات حضور یک نویسنده یا شاعر یا منتقد ادبی دیگر را در جمع دانشجویان مشتاق و تشنه­ی یادگیری فراهم کنم. و چقدر چیز یاد گرفتم از آن روزها و از آن آدمها!
و تازه قضیه به همین جا ختم نشد، بلکه کار آنقدر بالا گرفت که کانون ادبی دانشگاه تهران به عنوان فعالترین کانون ادبی دانشجویی کشور شناخته شد و من به عنوان دبیر این کانون، در قالب هیأت 10 نفره­ی دانشجویان برگزیده­ی فرهنگی-هنری کشور به ایتالیا اعزام شدم! 
و به این ترتیب اعتقادم به این مضمون بیش از پیش شد: " اگر عاشقانه هدفت را دنبال کنی، موفقیتها خود از راه می­رسند."
البته این فعالیتها مرا از درس خواندن غافل نمی­کرد. نمی­خواستم از شدت افراط در ادبیات معاصر به تفریط در باب بنیانهای ادبی دچار شوم. البته کمتر در دانشکده حاضر می­شدم و فقط در کلاسها استادهایی شرکت می­کردم که حرف تازه­ای برای گفتن داشتند و انصافاً سر کلاس این استادها خیلی فعال بودم. همیشه با پیش مطالعه حاضر می­شدم و پروژه­های کلاسی­ام را به بهترین وجه ممکن انجام می­دادم و واقعاً وقت صرف آنها می­کردم. چون اعتقاد داشتم اگر یک چیز به درد بخور از دانشگاه برای آدم باقی بماند همین نکاتی است که آدم در حین تحقیق یاد می­گیرد.
{که البته این تحقیقات وقت­گیر ، اما لذت بخش و آموزنده بعدها به شکل دیگری هم به درد من خورد. به این ترتیب که از طرف استاد این درس­ها برای همکاری به چند مرکز معرفی شدم،که از جمله­ی آنهاست:
- دفتر پژوهشهای فرهنگی(برای همکاری با گروه تألیف،به عنوان یکی از نویسندگان مجموعه­ کتابهایی برای کودکان و نوجوانان)
- کانون زبان ایران(برای همکاری با گروه تألیف دوره­ی آموزش زبان فارسی برای غیرفارسی زبانان)}
بقیه­ی درسها را خودم  می­خواندم و کماکان با لذت هم می­خواندم، چون چیزی که مرا خسته کرده بود نه ذات ادبیات سنتی که فضای راکد دانشکده بود.
بالاخره لیسانسم را با معدل الف به پایان بردم و وارد دوره­ی کارشناسی ارشد شدم. این بار دانشگاه علامه. خلاصه سرتان را درد نیاورم. در دوره­ی کارشناسی ارشد هم همان آش بود و همان کاسه...، اما من باز هم خسته نشدم و از پا ننشستم. این بار دیگر نوبت نشست و همایش و شب شعر برگزار کردن نبود. این کارها را در دوره­ی لیسانس ختم کرده ­بودم. بنابراین تصمیم تازه­ای گرفتم : مطالعه، تحقیق و پژوهش.
همان سال اول فوق دعوت شدم به کمیته­ی علمی المپیاد ادبی. اما اینجا هم بفهمی نفهمی همان فضای سنتی غالب بود . این اصلاً مرا راضی نمی­کرد. حتی عنوان به ظاهر شکیل "عضو کمیته­ی علمی المپیاد ادبی" هم نمی­توانست مرا اقناع کند و متوقفم کند. از کمیته زدم بیرون و با خودم عهد کردم فقط وقتی به المپیاد برگردم که حرف تازه­ای برای گفتن داشته باشم. تنها حسن عضویت یکساله­ام در کمیته، آشنایی با خانم کمالی بود. آدمی که بیش از آنکه با تکیه بر مدرکش پیشرفت کند، با تکیه بر سواد و مطالعات گسترده و به­روزش پیشرفت کرده بود. او یک متخصص واقعی بود. یک متخصص "آموزش نوشتن"، با 9جلد تألیف و 15 سال سابقه­ی تخصصی در آموزش انشا. خانم کمالی هم از روحیه­ی نوگرای من خوشش آمد و مرا دعوت کرد به خرد. اینطوری بود که من معلم شدم. معلم ادبیات فارسی و انشا. باز هم یکی از آن هدیه­های خدا از راه رسیده­بود: من که حتی تصور نمی­کردم تا سالهای سال بشود در این کشور درس انشا را در دبیرستان توجیه کرد، وارد مدرسه­ای شده­بودم که در دبیرستان یک جلسه­ی درسی مجزا برای انشا داشت. من هم که عاشق تدریس انشا بودم و اعتقاد کامل داشتم بچه­هایی که خوب بتوانند بنویسند همانهایی هستند که خوب می توانند فکر کنند. و هر پیشرفت و تکاملی هم قرار باشد حاصل شود ریشه­اش در همین فکر کردن است. بنابراین با این اعتقاد، با تکیه بر تجربیات ارزشمند خانم کمالی و مطالعات خودم کار تدریس انشا را خیلی جدی دنبال کردم. مدام آخرین کتابهای انگلیسی را درباره­ی آموزش
WRITING مطالعه می­کردم و سایتهای مدارس کشورهای پیشرفته را از نظر می­گذراندم. و هرچه پیش می­رفتم بیشتر به این نتیجه می­رسیدم که چقدر راه نرفته داریم.
از طرفی ترم چهارم فوق هم داشت به پایان می­رسید و من هنوز موضوع پایان­نامه­ام را به گروه اعلام نکرده­بودم. مدتها تصمیم داشتم "زیبایی­شناسی اشعار شاملو" را کار کنم. البته هنوز به درستی این تصمیم مطمئن نبودم. چون پایان­نامه­ی کارشناسی­ارشد یک تحقیق معمولی نیست. تحقیقی است که دو سال تمام شب و روز باید وقت صرف آن کنی و با آن زندگی کنی. به علاوه از آن پس تو را با پایان­نامه­ات می­شناسند و موضوع پایان­نامه­ات می­شود تخصص تو. بنابراین باید موضوعی انتخاب کنی که اولاً واقعاً مورد علاقه­ات باشد و درثانی به آن اعتقاد داشته باشی. یعنی فکر کنی با انجام این تحقیق می­توانی راه تازه­ای را باز کنی ،یا جریانی را به راه بیندازی و یا با تأثیری که ایجاد می­کنی مشکلی از مشکلات این جامعه را حل کنی. همین­ها بود که فکر مرا به خودش مشغول می­کرد. با خودم می­گفتم اگر موضوع تحقیقت را یک موضوع دانشگاهی قرار دهی در بهترین حالت که معلومات و قلم شمیسا را هم داشته باشی، باتیراژهای دو سه هزارتایی کشور ما، حتی بعد از چاپ بیستم، حداکثر شصت هزار نفر کتابت را می­خوانند؛ نه؟ اصلاً صدهزار نفر. به علاوه مخاطبانت اغلب دانشجو هستند. دانشجویانی که اغلب ذهنشان شکل گرفته­است و تأثیرگذاری روی آنها دشوار. اما وقتی آموزش و پرورش را هدف قرار می­دهی، اگر بتوانی کار نویی انجام دهی و تغییر و تحول اساسی­ای ایجادکنی، سر و کارت با میلیونها دانش­آموز خواهد بود. آن هم دانش­آموزانی که در بهترین سالهای یادگیری هستند و ذهنی آماده و منعطف دارند و سرمایه­گذاری روی آنها به معنای سرمایه­گذاری مستقیم روی آینده­ی علمی- فرهنگی یک کشور است. به همین خاطر است که در جهان امروز  در بررسی شاخص­های پیشرفت، سطح کیفی آموزش و پرورش یک کشور، نقش بسیار مهمتری از جایگاه آموزش عالی آن کشور دارد.
مطلب را خلاصه کنم، این تفکرات به علاوه­ی تحقیقات و تجربیاتم در زمینه­ی تدریس انشا، جرقه­ی ایجاد یک موضوع کاربردی را زد. موضوعی که جای خالی آن را چه در آموزش و پرورش و چه در پژوهشهای دانشگاهی مدتها بود که احساس کرده­بودم: یک پژوهش تطبیقی در زمینه­ی آموزش انشا (بررسی مقایسه­ای آموزش انشا در مدارس ایران و چند کشور پیشرفته).
یک هفتخان دیگر را در پیش رو داشتم. اولین خان، راضی کردن گروه بود برای پذیرفتن این موضوع، که خیلی زود با آن مواجه شدم. دور از انتظار نبود که گروه خیلی سریع مخالفت خود را اعلام کرد. رئیس گروه معتقد بود که این دست تحقیقات در شأن(به زبان ساده­تر در کلاس) دانشگاه و در حیطه­ی کاری یک دانشجوی ادبیات فارسی نیست. (نمی­دانم اگر قرار باشد هر کس وارد دانشگاه شد فقط برای دانشگاهی­ها بنویسد، چه کسی باید برای کودکان و نوجوانان ما بنویسد؟شاید باید آن را هم مثل خیلی چیزهای دیگر که در کلاسمان نیست(!) انجام بدهیم از خارج وارد کنیم. کما اینکه در حال حاضر هم تقریباً داریم یک همچین کاری می­کنیم-به عنوان یک معلم دیده­ام کمتر از یک چهارم کتاب­هایی که دانش­آموزانم چه در دوره­ی راهنمایی و چه در دوره­ی دبیرستان مطالعه می­کنند ، اثر نویسندگان ایرانی است. . آن وقت با این تعجب زایدالوصف از خودمان می­پرسیم: چرا نوجوانان و جوانان ما با فرهنگ ایرانی اینقدر بیگانه­اند؟!-).
اما من تصمیم خودم را گرفته بودم و حتی یک قدم هم حاضر به عقب­نشینی نبودم. یا این موضوع یا هیچ چیز دیگر!
می­خواستم وقتی بعد از دو سال تلاش شبانه­روزی به حاصل این دوره­ی عمرم نگاه می­کنم، پیش وجدانم سرفراز باشم که عمرم را به هدر نداده­ام و کاری کرده­ام که می­تواند تأثیرگذار و سازنده باشد. چندین بار
PROPOSAL ام را تغییر دادم و بازنویسی کردم. تا اینکه بالاخره با تغییر عنوان PROPOSAL (در عین حفظ مضمون آن) به: آموزش کاربردی ساده نویسی و نگارش خلاق و توجیه اینکه درس نگارش جزو واحدهای دانشگاهی ادبیات است، تأیید موضوعم را گرفتم. البته حمایتهای استادان عزیزم دکتر تمیم داری و دکتر حسن زاده( که از معدود استادان پویا و نوگرای دانشکده­ی ادبیات هستند) در این بین بی­تآثیر نبود.
و اما خان دوم شروع شد. و چنان سخت که خان اول از یاد بشد!...

این داستان ادامه دارد...


٩:٤۱ ‎ب.ظ ۱۳۸٥/٥/٧

سلام به همه ی دوستان عزیزم، معلمان و دوستداران انشا!


۳:٤٥ ‎ب.ظ ۱۳۸٥/٢/۱٠

 


٩:٢۸ ‎ب.ظ ۱۳۸٥/٢/٩