جلد دوم کتاب "کلاس انشای موثر" چاپ شد
کلاس انشای موثر
کتاب دوم- محتوای آموزشی و طرح درسها
مینا فرشید نیک
انتشارات قطره
دومین جلد از مجموعه "کلاس انشای موثر" منتشر شد. این مجموعه معتقد است که نوشتن نیز مانند هر مهارت دیگری هنگامی قابل آموزش است که برنامه درسی آن شامل:
1. استانداردها و اهداف آموزشی
2. محتوای آموزشی
3. شیوه سنجش و ارزشیابی
کاملا مشخص و تدوین شده باشد.
جلد اول از این مجموعه به بررسی استانداردها و اهداف آموزشی درس انشا در برنامه درسی ایران و مقایسه آن با برنامه درسی چند کشور پیشرفته میپردازد و سپس الگویی را برای آموزش درس انشا در ایران پیشنهاد میکند.
جلد حاضر که دومین جلد از مجموعه کلاس انشای موثر است، به محور دوم از برنامهی درسی، یعنی محتوای آموزشی میپردازد.
وقتی از محتوای آموزشی حرف می زنیم، از چه حرف می زنیم؟
محتوای آموزشی عبارت است از مباحث و سرفصلهایی که بر اساس نیازهای دانش آموزان در پایههای مختلف آموزشی در قالب طرح درس ارائه میشوند.
به بیان دیگر محتوای آموزشی یعنی تعیین اینکه:
- میخواهیم به دانشآموزان بیاموزیم چه بنویسند؟ انواع نوشته
- میخواهیم به دانشآموزان بیاموزیم که چگونه بنویسند؟ فرایند نوشتن
- این چه چیز نوشتن و چگونه نوشتن را میخواهیم در چه چهارچوبی به دانشآموزان ارائه دهیم؟ طرح درسها
بنابراین در کتاب حاضر، ابتدا طبقه بندیهای رایج درباره انواع نوشته را معرفی میکنیم، سپس فرایند نوشتن و مراحل آن را مورد بررسی قرار میدهیم و در پایان به ارائه طرح درسهای نمونه میپردازیم.
در حوزه آموزش انشا، سایتها، نهادها و گروههای مختلفی به فعالیت مشغولند که بخش قابل توجهی از آنها به زبان انگلیسی هستند. لذا در انجام کارهای تحقیقی موثر و روزآمد درباره انشا، مراجعه به این منابع اجتناب ناپذیر است. از اینرو در پایان کتاب، واژه نامهای فارسی- انگلیسی تنظیم شده است که اصلیترین و پرکاربردترین واژگان حوزه انشا و نگارش را در اختیار علاقمندان و محققان قرار میدهد.
من و جوجههام
چهارشنبهها زنگ آخر با بچههای دوم راهنمایی کلاس انشا دارم. این بچههای راهنمایی در عین حال که واقعاً دوست داشتنی هستند، حسابی هم از آدم انرژی می گیرند؛ طوری که وقتی از کلاسشان بیرون میایم احساس می کنم عصارهی وجودم کشیده شده.
با این وجود بودن با آنها تجربهی قشنگی است؛ وقتی با آنها هستم حس لذتبخش مادری را دارم که شیرهی جانش را ذره ذره توی گلوی جوجههایش میریزد!
و این تجربهای است که با یک دنیا خوشی عوضش نمیکنم! جوجههای قشنگم!
خدا حفظتون کنه به خاطر این حس خوشبختی که به من هدیه میکنید!
تقدیم به همه ی شاگردان خوبم در خرد، که همواره چشم امیدم به آنهاست
باز هم مهر شد...
همیشه مهر را دوست داشته ام به خاطر دیدار دوباره ی شاگردانم و ملاقات با چهره های جدید!
معلمی را دوست دارم! خیلی کار جالبی است. هر سال اول مهر با دهها چهره های جدید آشنا میشوی. چهره هایی که با دوچشم منتظر و پر از سوال به تو می نگرند. و به حرفهایت چون آیه های مسلم گوش فرا میدهند.
چهره هایی که خیلی زود بهشان دل میبندم و هرسال که به پایان میرسد با خودم می گویم که اینها بهترین شاگردانم بودند. دیگر هیچ کس به پای اینها نمی رسد. هیچ کس جای اینها را نمیگیرد. اما سال بعد، کمی که از سال میگذرد، میبینم که اشتباه کردهام! شاگردان جدیدم را هم درست به اندازهی قبلی ها دوست دارم. اما در یک مورد هم حق با من بوده است: اینها هیچوقت جای قبلیها را نمیگیرند، حتی جای آنها را تنگ هم نمیکنند، بلکه این قلب من است که دائما بزرگ و بزرگتر میشود، طوری که تا ابد برای همه ی شان جا دارد!
سال که شروع می شود از هرفرصتی استفاده می کنم که شاگردهای قبلی ام را ببینم، همه جا چشمم به دنبالشان می گردد: توی راهروها، توی حیاط، توی کتابخانه و حتی با نگاههایی دزدکی آنگاه که از جلوی کلاس امسالشان رد می شوم...
بی اغراق تا چند روز اول زنگ تفریح ها پایم به دفتر نمیرسد، همه جا شاگردهای قبلی ام را پیدا می کنم _و یا آنها مرا پیدا می کنند_ و گرم در آغوششان میگیرم و دراین لحظات است که با تمام وجودم احساس می کنم عشق و محبتی که به پایشان ریخته ام چقدر زود به بار نشسته است!
همیشه دلم می خواسته که در کلاسم درس زندگی به بچه ها بدهم، و وقتی میبینم که در این روزهای اول سال شاگردانم از دور که میبینندم با چه حرارتی نامم را صدا می زنند و برایم دست تکان می دهند، و از هرجا که باشند با چه سرعتی می دوند تا خودشان را به من برسانند، احساس می کنم که جواب تمام عشق و ایثاری را که نثارشان کرده ام گرفتهام، هر چند که خدا شاهد است همیشه بی هیچ انتظاری دوستشان داشته ام، از صمیم قلب و به مثابه فرزندی که رسالتم پروراندن اوست!
وقتی میبینم که چه شایسته بالیده اند و چه قدرشناسانه ثمرهی شیرین این تلاشهای دلسوزانه را به بار نشاندهاند، تمام خستگیهایم را فراموش می کنم!
وحالا می خواهم از صمیم قلب بهشان بگویم:
فرزندان عزیزم!
خداحفظتان کند!
دوستدار همگی شما
دوره ی دانش افزایی زبان فارسی
امروز اولین جلسهی کلاسم با دانشجوهای خارجی دوره ی دانش افزایی زبان فارسی بود. تجربه ی خیلی جالبی بود . البته در گذشته هم دوستانی از بین دانشجوهای خارجی داشتهام. به خصوص در دورهی لیسانس در دانشگاه تهران . با دو نفرشان بیشتر از همه صمیمی بودم. سمیه یولی از چین و فاطمهالزهرا اینان از ترکیه. یادش به خیر واحد قابوسنامه را با سمیه با هم پاس کردیم و سمیه که شیفته ی مضامین قابوسنامه شده بود، شروع به ترجمه ی آن به زبان چینی کرد. و اغلب از من کمک می گرفت تا مفاهیم را به زبان ساده تر برایش شرح دهم. خیلی وقت است که ازش بی خبرم!
با این بچه ها درس مرجع شناسی و آشنایی با سایتها و نرم افزارهای ادبیات فارسی دارم. یک هفته ای میشود که دارم مطالبم را جمع و جور می کنم. بد هم از آب در نیامده. فکر می کنم فهرست جامعی شده است. اگر خواستید آنها را ببینید می توانید اینجا را کلیک کنید.
خوب کمی از بچه ها برایتان بگویم. دانشجوها به دوگروه تقسیم شدهاند : گروه مقدماتی شامل دو دختر و یک پسر اهل رومانی، یک خانم میانسال آلمانی، و دو تا دختر ارمنستانی. و گروه متوسط شامل چهار ازبک، سه بنگلادشی، سه نفر از قرقیزستان، یک پسر قزاق، یک دختر اهل ترکیه و یک پسر روس. بچه های متوسط خیلی خوب بودند. زبان فارسی را خوب حرف می زدند و راحت می فهمیدند. حسابی هم به سایتها علاقمند شده بودند و از کلاس خیلی راضی بودند. خلاصه که یک دفاع اساسی از سطح ICT در ایران به عمل آمد. اما بچه ها ی مقدماتی خیلی کم فارسی می فهمیدند و در طول کلاس مجبور بودم حرفهایم را به زبان انگلیسی هم تکرار کنم. این گروه زیاد با سایتها ی ادبی ارتباط برقرار نکردند از شاعران ایران اغلب تنها مولوی را می شناختند(که از او به نام رومی یاد می کردند) و به ندرت سعدی و حافظ را .همین. یک نفرشان هم گفت از شاعران ایران جبران خلیل جبران را می شناسد! خلاصه هنوز در مرحله ی "زبان آموزی" بودند و به مرحلهی"ادبیات" نرسیده بودند. چون دیدم با محتوا خیلی ارتباط برقرار نمیکنند از سایت مشیری شعر خوانی او را برایشان پخش کردم و توضیح دادم که این شعر خوانی از شب شعری است در کلن آلمان.
اما از سایتهای ایرانشناسی استقبال کردند. تخت جمشید را می شناختند البته به اسم پرسپولیس و وقتی عکسهایی از آنجا را نشانشان دادم کلی ذوق کردند.
چند تا نکتهی جالب هم هست که حیفم میاید نقلشان نکنم:
1. اغلب آنها تا می خواستند از سایتی عکس یا مطلبی را برای خودشانcopy کنند اول می پرسیدند :"کپی میشه؟" و منظورشان این بود که اجازه ی کپی کردن دارند یا نه؟ به قول شاعر: تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل!
2. دو تا گروه یک تفاوت بارز با هم داشتند. اینکه گروه متوسط _که اغلب از کشورهای آسیایی و همجوار بودند_ هر چند تسلط بیشتری بر زبان فارسی داشتند ولی کار با کامپیوترشان به وضوح ضعیف بود . اما گروه مقدماتی در زبان ضعیف تر اما در کار با کامپیتر قوی تر بودند . می گویم قوی تر و نمی گویم قوی. چون به وضوح کسی که در نهایت بهتر از همه با کامپیوتر کار می کرد خود من بودم! البته این را نه من باب خودستایی که از سر تعجب نقل میکنم. چون همیشه این تصور را داشتم که غربیها در هر سنی و در هر مقطع تحصیلی در استفاده از تکنولوژیهای روز از ما مهارت بیشتری دارند که البته این مرهون امکانات گسترده و بهره گیری از فناوریهای نوین در طول دوران تحصیل آنهاست. اما امروز این تصورم به کلی تغییر کرد و من در بعضی موارد حتی لازم بود نکات به ظاهر پیش پا افتادهی کار با کامپیوتر را به آنها آموزش دهم.
3. و اما این آخری از همه با مزه تر است:
بعد از پخش صدای مشیری از سایت او، آی گریم از قزاقستان خواست که سایتی را معرفی کنم که بتواند آهنگهای گروه آریان را دانلود کند! کلی تعجب کردم اما سرانجام راهنمایی اش کردم. موسیقی ما هم بالاخره جهانی شد!
تا بعد!
دفتر انشا
چند روز پیش جلسهای داشتیم با آقای الف_یکی از مسئولان آموزش و پرورش_ در مورد همایشمان(اولین همایش تخصصی انشا، 12و13 شهریورماه ). در پایان جلسه یکی از همکاران، به رسم تمام جلساتی که که با مسئولان داریم، از آقای الف خواست تا نظر شخصیاش را در مورد درس انشا بگوید. جوابی که آقای الف دادند سخت منقلبم کرد. آقای الف در حالیکه سرش را پایین انداخته بود و با انگشتاش بازی می کرد با لبخندی تلخ گفت: " ما که معلم انشاهای خوبی برای فرزندانمان نبودیم . وگرنه بچه های ما آنطور پرپر نمی زدند در جبههها بیآنکه حتی یک خط از آن حال و هواشان را در دفتر انشاهایشان به جا گذاشته باشند!"
و این حرف چه حسرتی را در دلم زنده کرد...
این یک پست سفارشی است، مخصوص بچههای المپیاد ادبی دورهی نوزدهم!
به نام خدا
سلام بچههای خوبم!
از اینکه به جای عبارت "دوستان" لفظ "بچهها" را به کار بردم، اصلاً قصد برخورد از موضع بالا را نداشتم. وقتی میگویم بچهها یعنی آنها که نه تنها بینهایت دوستشان دارم، بلکه بینهایت هم نسبت بهشان احساس مسؤولیت می کنم.
با اینکه به ظاهر تنها یک هفته از پایان المپیاد ادبی نوزدهم گذشته است، اما این مدت در نظرم خیلی طولانیتر از این حرفها گذشتهاست:
برای اینکه به شدت دلتنگتان شدهام!
برای اینکه در طول این یک هفته (همانند سه هفتهی دوره و حتی بیشتر) ذهن مرا به خودتان مشغول کردهاید و حضور شما در تک تک لحظاتم جاریاست!
برای اینکه تابحال در فضای چنین جمع هماهنگ ، مصمم و تأثیر گذاری قرار نگرفته بودم.
جمعی که کتاب میخواند، قلم میزند و از همه مهمتر اینکه: دغدغه دارد.
و این دغدغه داشتن است که آدم را متفاوت میکند و ارزشمند!
این دغدغه داشتن یعنی همان صاحب اندیشه بودن. یعنی دنبال تغییر بودن و در جستجوی تکامل برآمدن.
چیزی که در تک تک شما وجود دارد و وقتی در کنار هم قرار میگیرید، به یک توانایی فوقالعاده تبدیل میشود که به واقع تأثیرگذار است.
و همین است که این روزها ذهن مرا به خود مشغول کردهاست. اینکه چه کسی مسئول هدایت این توانایی در خور تحسین است؟ جامعه، دانشگاه، اساتید، وغیره و غیره برای شما چه باید بکنند و چقدر از این بایدها را می توانند به انجام برسانند؟
تمام این یک هفته را با شما زندگی کردهام. خط به خط هر پست وبلاگتان را خواندهام به همراه تک تک نظراتتان. به این امید که شاید ذرهای از دلتنگیام کمتر شود و یا دست کم با حضور نامحسوس در بین شما، بازهم از آن انرژی سرشارتان به وجد آیم.
شاید قصد نداشتم به این زودیها حضورم را علنی کنم و خلوتتان را بر هم بزنم اگر پست گشایش انجمن شاعران مرده نبود و به دنبال آن جوابیهی نظر شما چیه؟ .
این دو تا نوشته انگشت گذاشت روی نقطهای از روح من که اگر نگویم یک زخم کهنه باید بگویم یک درد ریشه دار در آن نهفته است. یک دردی از جنس همان دغدغهها، که سالهای سال با آن دست به گریبان بودهام.
این دو تا نوشته مرا یکراست برد به 16 سالگیام . به آن روزها که در تب و تاب انتخاب بودم. نمیتوانم بگویم تنها انتخاب رشته ، چون در این مرحله انتخاب یک رشته عموماً معادل انتخاب آینده و یک عمر زندگی آدم است.
و همین قضیه است که انتخاب را مشکل میکند!
البته در آن زمان من خیلی به نشانهها معتقد بودم و مدال طلای المپیاد ادبی_که آن را بدون برنامهریزی قبلی بهدست آورده بودم_ برای من یک نشانه بود. نشانهای برای پایان تمام شک و تردیدها و دو دلیهایی که برای انتخاب داشتم _و به راستی مرا بیخواب و خور کرده بود_تا برخلاف نظر اغلب معلمها _و در کمال تعجب، حتی برخی از استادهایم در المپیاد ادبی(!)_ رشتهی ادبیات را در دانشگاه انتخاب کنم. و در این راه آنقدر مصمم شدم که حتی رتبهی 4 کنکور سراسری هم کوچکترین خللی در تصمیمم وارد نکرد.
خوب بالاخره به دانشگاه رفتم با علم به اینکه رشتهی ادبیات در دانشگاه خیلی متفاوت است از آنچه که همیشه آدم از ادبیات –در معنای واقعی آن- انتظار دارد.
البته علم به این موضوع هم چندان دردی از من دوا نکرد و فضای دانشگاه را حتی بیثمرتر از آنچه تصور میکردم یافتم. واین قضیه مرا تا مرز افسردگی و ترک تحصیل پیش برد. اما چون هنوز اعتقاد درونیام را به ادبیات از دست ندادهبودم، خدا کمک کرد و نشانهای دیگر از راه رسید: فراخوان تأسیس کانونهای فرهنگی-هنری دانشجویان کشور.
اینطوری شد که رفتم و کانون ادبی دانشگاه تهران را به راه انداختم و با استفاده از نام دانشگاه تهران و فضای اجتماعی بهدست آمده در آن دوره، حداکثر توانم را برای حاضر کردن چهرههای شاخص ادبیات معاصر در دانشگاه به کاربردم.
و به لطف خدا موفق شدم! به طوری که نه تنها دانشگاه برایم خسته کننده نبود، بلکه هر روز با شوق و هیجان به دانشگاه- والبته نه به دانشکدهی ادبیات- میرفتم تا مقدمات حضور یک نویسنده یا شاعر یا منتقد ادبی دیگر را در جمع دانشجویان مشتاق و تشنهی یادگیری فراهم کنم. و چقدر چیز یاد گرفتم از آن روزها و از آن آدمها!
و تازه قضیه به همین جا ختم نشد، بلکه کار آنقدر بالا گرفت که کانون ادبی دانشگاه تهران به عنوان فعالترین کانون ادبی دانشجویی کشور شناخته شد و من به عنوان دبیر این کانون، در قالب هیأت 10 نفرهی دانشجویان برگزیدهی فرهنگی-هنری کشور به ایتالیا اعزام شدم!
و به این ترتیب اعتقادم به این مضمون بیش از پیش شد: " اگر عاشقانه هدفت را دنبال کنی، موفقیتها خود از راه میرسند."
البته این فعالیتها مرا از درس خواندن غافل نمیکرد. نمیخواستم از شدت افراط در ادبیات معاصر به تفریط در باب بنیانهای ادبی دچار شوم. البته کمتر در دانشکده حاضر میشدم و فقط در کلاسها استادهایی شرکت میکردم که حرف تازهای برای گفتن داشتند و انصافاً سر کلاس این استادها خیلی فعال بودم. همیشه با پیش مطالعه حاضر میشدم و پروژههای کلاسیام را به بهترین وجه ممکن انجام میدادم و واقعاً وقت صرف آنها میکردم. چون اعتقاد داشتم اگر یک چیز به درد بخور از دانشگاه برای آدم باقی بماند همین نکاتی است که آدم در حین تحقیق یاد میگیرد.
{که البته این تحقیقات وقتگیر ، اما لذت بخش و آموزنده بعدها به شکل دیگری هم به درد من خورد. به این ترتیب که از طرف استاد این درسها برای همکاری به چند مرکز معرفی شدم،که از جملهی آنهاست:
- دفتر پژوهشهای فرهنگی(برای همکاری با گروه تألیف،به عنوان یکی از نویسندگان مجموعه کتابهایی برای کودکان و نوجوانان)
- کانون زبان ایران(برای همکاری با گروه تألیف دورهی آموزش زبان فارسی برای غیرفارسی زبانان)}
بقیهی درسها را خودم میخواندم و کماکان با لذت هم میخواندم، چون چیزی که مرا خسته کرده بود نه ذات ادبیات سنتی که فضای راکد دانشکده بود.
بالاخره لیسانسم را با معدل الف به پایان بردم و وارد دورهی کارشناسی ارشد شدم. این بار دانشگاه علامه. خلاصه سرتان را درد نیاورم. در دورهی کارشناسی ارشد هم همان آش بود و همان کاسه...، اما من باز هم خسته نشدم و از پا ننشستم. این بار دیگر نوبت نشست و همایش و شب شعر برگزار کردن نبود. این کارها را در دورهی لیسانس ختم کرده بودم. بنابراین تصمیم تازهای گرفتم : مطالعه، تحقیق و پژوهش.
همان سال اول فوق دعوت شدم به کمیتهی علمی المپیاد ادبی. اما اینجا هم بفهمی نفهمی همان فضای سنتی غالب بود . این اصلاً مرا راضی نمیکرد. حتی عنوان به ظاهر شکیل "عضو کمیتهی علمی المپیاد ادبی" هم نمیتوانست مرا اقناع کند و متوقفم کند. از کمیته زدم بیرون و با خودم عهد کردم فقط وقتی به المپیاد برگردم که حرف تازهای برای گفتن داشته باشم. تنها حسن عضویت یکسالهام در کمیته، آشنایی با خانم کمالی بود. آدمی که بیش از آنکه با تکیه بر مدرکش پیشرفت کند، با تکیه بر سواد و مطالعات گسترده و بهروزش پیشرفت کرده بود. او یک متخصص واقعی بود. یک متخصص "آموزش نوشتن"، با 9جلد تألیف و 15 سال سابقهی تخصصی در آموزش انشا. خانم کمالی هم از روحیهی نوگرای من خوشش آمد و مرا دعوت کرد به خرد. اینطوری بود که من معلم شدم. معلم ادبیات فارسی و انشا. باز هم یکی از آن هدیههای خدا از راه رسیدهبود: من که حتی تصور نمیکردم تا سالهای سال بشود در این کشور درس انشا را در دبیرستان توجیه کرد، وارد مدرسهای شدهبودم که در دبیرستان یک جلسهی درسی مجزا برای انشا داشت. من هم که عاشق تدریس انشا بودم و اعتقاد کامل داشتم بچههایی که خوب بتوانند بنویسند همانهایی هستند که خوب می توانند فکر کنند. و هر پیشرفت و تکاملی هم قرار باشد حاصل شود ریشهاش در همین فکر کردن است. بنابراین با این اعتقاد، با تکیه بر تجربیات ارزشمند خانم کمالی و مطالعات خودم کار تدریس انشا را خیلی جدی دنبال کردم. مدام آخرین کتابهای انگلیسی را دربارهی آموزش WRITING مطالعه میکردم و سایتهای مدارس کشورهای پیشرفته را از نظر میگذراندم. و هرچه پیش میرفتم بیشتر به این نتیجه میرسیدم که چقدر راه نرفته داریم.
از طرفی ترم چهارم فوق هم داشت به پایان میرسید و من هنوز موضوع پایاننامهام را به گروه اعلام نکردهبودم. مدتها تصمیم داشتم "زیباییشناسی اشعار شاملو" را کار کنم. البته هنوز به درستی این تصمیم مطمئن نبودم. چون پایاننامهی کارشناسیارشد یک تحقیق معمولی نیست. تحقیقی است که دو سال تمام شب و روز باید وقت صرف آن کنی و با آن زندگی کنی. به علاوه از آن پس تو را با پایاننامهات میشناسند و موضوع پایاننامهات میشود تخصص تو. بنابراین باید موضوعی انتخاب کنی که اولاً واقعاً مورد علاقهات باشد و درثانی به آن اعتقاد داشته باشی. یعنی فکر کنی با انجام این تحقیق میتوانی راه تازهای را باز کنی ،یا جریانی را به راه بیندازی و یا با تأثیری که ایجاد میکنی مشکلی از مشکلات این جامعه را حل کنی. همینها بود که فکر مرا به خودش مشغول میکرد. با خودم میگفتم اگر موضوع تحقیقت را یک موضوع دانشگاهی قرار دهی در بهترین حالت که معلومات و قلم شمیسا را هم داشته باشی، باتیراژهای دو سه هزارتایی کشور ما، حتی بعد از چاپ بیستم، حداکثر شصت هزار نفر کتابت را میخوانند؛ نه؟ اصلاً صدهزار نفر. به علاوه مخاطبانت اغلب دانشجو هستند. دانشجویانی که اغلب ذهنشان شکل گرفتهاست و تأثیرگذاری روی آنها دشوار. اما وقتی آموزش و پرورش را هدف قرار میدهی، اگر بتوانی کار نویی انجام دهی و تغییر و تحول اساسیای ایجادکنی، سر و کارت با میلیونها دانشآموز خواهد بود. آن هم دانشآموزانی که در بهترین سالهای یادگیری هستند و ذهنی آماده و منعطف دارند و سرمایهگذاری روی آنها به معنای سرمایهگذاری مستقیم روی آیندهی علمی- فرهنگی یک کشور است. به همین خاطر است که در جهان امروز در بررسی شاخصهای پیشرفت، سطح کیفی آموزش و پرورش یک کشور، نقش بسیار مهمتری از جایگاه آموزش عالی آن کشور دارد.
مطلب را خلاصه کنم، این تفکرات به علاوهی تحقیقات و تجربیاتم در زمینهی تدریس انشا، جرقهی ایجاد یک موضوع کاربردی را زد. موضوعی که جای خالی آن را چه در آموزش و پرورش و چه در پژوهشهای دانشگاهی مدتها بود که احساس کردهبودم: یک پژوهش تطبیقی در زمینهی آموزش انشا (بررسی مقایسهای آموزش انشا در مدارس ایران و چند کشور پیشرفته).
یک هفتخان دیگر را در پیش رو داشتم. اولین خان، راضی کردن گروه بود برای پذیرفتن این موضوع، که خیلی زود با آن مواجه شدم. دور از انتظار نبود که گروه خیلی سریع مخالفت خود را اعلام کرد. رئیس گروه معتقد بود که این دست تحقیقات در شأن(به زبان سادهتر در کلاس) دانشگاه و در حیطهی کاری یک دانشجوی ادبیات فارسی نیست. (نمیدانم اگر قرار باشد هر کس وارد دانشگاه شد فقط برای دانشگاهیها بنویسد، چه کسی باید برای کودکان و نوجوانان ما بنویسد؟شاید باید آن را هم مثل خیلی چیزهای دیگر که در کلاسمان نیست(!) انجام بدهیم از خارج وارد کنیم. کما اینکه در حال حاضر هم تقریباً داریم یک همچین کاری میکنیم-به عنوان یک معلم دیدهام کمتر از یک چهارم کتابهایی که دانشآموزانم چه در دورهی راهنمایی و چه در دورهی دبیرستان مطالعه میکنند ، اثر نویسندگان ایرانی است. . آن وقت با این تعجب زایدالوصف از خودمان میپرسیم: چرا نوجوانان و جوانان ما با فرهنگ ایرانی اینقدر بیگانهاند؟!-).
اما من تصمیم خودم را گرفته بودم و حتی یک قدم هم حاضر به عقبنشینی نبودم. یا این موضوع یا هیچ چیز دیگر!
میخواستم وقتی بعد از دو سال تلاش شبانهروزی به حاصل این دورهی عمرم نگاه میکنم، پیش وجدانم سرفراز باشم که عمرم را به هدر ندادهام و کاری کردهام که میتواند تأثیرگذار و سازنده باشد. چندین بار PROPOSAL ام را تغییر دادم و بازنویسی کردم. تا اینکه بالاخره با تغییر عنوان PROPOSAL (در عین حفظ مضمون آن) به: آموزش کاربردی ساده نویسی و نگارش خلاق و توجیه اینکه درس نگارش جزو واحدهای دانشگاهی ادبیات است، تأیید موضوعم را گرفتم. البته حمایتهای استادان عزیزم دکتر تمیم داری و دکتر حسن زاده( که از معدود استادان پویا و نوگرای دانشکدهی ادبیات هستند) در این بین بیتآثیر نبود.
و اما خان دوم شروع شد. و چنان سخت که خان اول از یاد بشد!...
این داستان ادامه دارد...
سلام به همه ی دوستان عزیزم، معلمان و دوستداران انشا!